31 ماهگیم

سلام  من 2  روزه  که با اجازه بزرگترها رفتم تو 31 ماهگی نیشخند

یه دست  و هورا   و البته کمی تا قسمتی جیغ  به افتخارم  تشویق

خوب  اندراحوالات  من

من  دست چپ  و راستم رو  یاد گرفتمتشویق

نقاشی  با آبرنگ رو شروع  کردم البته  نخندینا هنوز  خوب بلد نیستم  نقاشی کنم

بیشتر خط  خطی می کنم    با ماژیک  هم همینطور  تا    مامی میره دنبال کاراش  منم

ماژیک رو برمی دارم و می کشم رو در دیوار و لباسام  دیگه یادم می ره که رو تخته 

 نقاشی  بکشمخجالت

خمیر بازی هم  که  چند وقتیه  عاشقش  شدم  البته  یه  روز  مامی  داشت وب  کیان

دوستم می خوند دید که  نوشته  کیان خمیر بازی رو دوست داره  هی  خمیر گرد می کنه و مار درست می کنه   اینجوری شد  که مامی  بهم یه بسته  خمیر داد  ببینه من خوشم میاد یا  نه  روز اول  یه رنگش  رو ناپدید  کردم 

روز  دوم رنگ  زردم   رو به رنگ  قهو ه ای تبدیل کردم با قاطی کردن  چند رنگ  باهم 

روز سوم  دیگه  شروع کردم به ساخت و ساز  اول  گرد بعدشم   مار  تازه وقتی مار هم 

درست  می کردم ازش می ترسیدم  .استرس  موقعی که مامی دهن  مار رو برام باز می  کرد

می ترسیدم  . روزهای بعدی هم   بشقاب  کاسه   کیک   مبارک  با د   و  نون ...

درست کردم  و کلا  روزی  نیم   سات با خمیر سرگرم  هستملبخند

خیلی وقتها  یه  حرفایی  می زنم  که  همه تعجب می کنن  چند روز پیش  بابام  اومده

بود خونه   مامانم تو حیاط بود نفهمیده بود زود رفتم صداش  کردم گفتم مامی  جونم بیا

عزیز دلت اومده   ؟  مامی  فت کی اومده  بعد منم  گفتم پدرجانمقلب

چند روز پیش تو تلوزیون عروس  دیدم گفتم   کی  ایشالله قسمت من  میشهمژه

مامی  گفت: چی ؟  گفتم خوب  کی  قسمتم میشه ایشالله  ازدواج کنم  از خود راضی

   جدیدا عاشق  رقص باله شدم  اما  خوب  گفتن  4  سالگی  ثبت نامم  می کننخنثی

  شب  اگر خواب ببینم صبح برای مامانم  و بابام  تعریف می کنم خواب بیشتر وقتها  هم 

 خواهای اکشن می بینم و تو  خواب  با عمو امیر دعوا می کنم  البته  تو  بیداری هم 

همش  باهم دعوامون میشه خجالت   گاهی هم تو خواب حرف می  زنمخجالت

خیلی وقتها  2  ساعت خیال پردازی  می کنم  و پشت سر هم  بدون   وقفه حرف

می زنم  چند روز پیش    می گفتم:  من تو مهدکودک همه  شعرام  حفظ کردم

مشقام هم  نوشتم  خانوم محلممون  گفت برو بازی کن حالا  که آریانا خانوم دختر

خوبی  هستی  اما تینا مشقاش  رو ننوشت  خانوم نزاشت  بره بازی کنه...

(وکلی چیزهای  دیگه  که اصلا تو واقعیت نیست چون آریانا مهدکودک  نمی ره)خیال باطل

یا  می ره کلاس  زبان    .ماشینش  رو  خوب پارک نکرده  آقای پلیس  جریمش  کرده 

ولی  خیلی  حرفای دیگهعینک

دیشب  تا ساعت 3  نصفه شب نمی خوابیدم می خواستم برم   پیش  عزیز جون 

که مامان و بابا م می  گفتن  شب باید خونه  خودمون باشی  کلی بهونه گیری کردم

نزاشتن برم آخرش  گفتم می خوام بر م   مهند  ببنم   آخه ما که نداریم  این کانال رو

اما بازم نزاشتن  تا ساعت 3 هی  غر زدم گریه کردم  ـآخرش  گفتم می خوام  غذا  درست کنم

کلی ظرف و کاسه  آوردم و  غذا درست کردم  واسه  بچم  (  مامان)  (وقتی  التماس 

می کنم    می گم  مادری  جون  دخملی  بزار  این کا رو انجام بدم )

و بعد هم  بچم و شیر دادم  که دیگه خوابم بردخمیازه

شب ها هم موقع  خواب باید دست مامانم رو بگیرم  و دستم ذو تو آستینش بزارم تا

خوابم ببره  و کلی هم  ویشگون  بگیرم   خجالت

 

خوب دیگه  فعلا چیزی یادم نمیاد این ماه شعر جدیدی بهم یاد نداده مامانم  عصبانی

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 

/ 16 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعیده مامان آندیا

شازده کوچولوی ما هم که دیگه هنرمندی شده واسه خودش[بغل] آریانا جون خوشگل خانوم چرا همیشه ماشینت رو بد پارک میکنی که جریمه بشی[نیشخند]

کیانا-مامان آوا

[ماچ][ماچ]دختر شیرین زبون شیطون بلا 31 ماهگیت مبارککک[گل]

مونا و عطرین

قربونت برم عسلی من اون عکس سیاه سفیدت خیلی نازه میدوستم بوووس[ماچ]

بهناز مامان نازنین

وای خدای من ماشالله چقدر دوسش دارم جوننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننم[قلب]