نان و هوماناااااااااااا

سلاممممممممممم از دو هفته پیش قرا شد من از شیر خشک کمکی هم برای میان وعده وقتی تا ته

 

انگشت شصت و میانیم رو می چپونم تو دهنم از گشنگی استفاده نم تا یک هفته خوب شیر خوردم

ولی بعد از یک هفته استفراغهای خیلی شدید کردم که وقتی مامانم و بابام دیدمن ترسیدن و مامان

عزیزم و صدا کردن که از بس بی حال شده بودم منو بردم پیش دکی جون .....و گفت زیاد می خوره :

( ولی من زیاد نمی خورم این دکترا لقمه آدم رو هم می خوان بشمارن:(( بعد از اون یه هفته باز

گرسنگی خوزدم و همچنان دست می خوردم تا اینکه دیشب دوباره بهم شیر خشک دادن اینبار شیر

 هومانا ولی اینبار شیشه و نگرفتم....

 خوب حالا عنوانین مهمتری اتفاقات این چند وقته

1 خاله جولی از اصفهان برام یه شنل خوشکل آورد...

 2 عمه مهناز و پریسا مهسا اومدن و این مهسا فسقلی که تازه داره حرف زدن یاد می گیره منو کشت .

 از ب س دست و پام رو گرفت و گفت این چیههههههه:*

 3شیر خشک خوردم ولی نه هنوز خوب خوب

4 سفره حضرت ابوالفضل رفتم خونه خاله بابا

5کلی عکس جدید گرفتم ولی خوب نمی تونم بزارم تو وبلاگ چون فتوشاپ ندارم که حجمش رو کم کنم:

( 6و در آخر دیشب رفتم عروسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسییییییییییییییییییییی تالار مهستان

 خوش گذشت و منم تو عروسی آروم و خو ب بودم راحت تو کریرم خوابیدم و آخر عروسی بیدار شدم و

این ور اونور رو می دیدم .... خوب من برم دیگهههههههههههه

7راستی یکشنبه یه عروسی دیگه داریم دو

 تا عروس و دوتا داماددددددددد وای چی میشههههههههه بای بایییییییییییییییی

۷وای  داشت  یادم  می  رفت   ۱۸  مرداد  تولد  مامانم  بود  

تولدتتتتتتتتتتتتتتتتت  مبارکککککککککککککککککککککککککککککککککککککک مامان جونممممممممممممممممم

 

 

/ 0 نظر / 9 بازدید