30 ماهگیی آریانا بلا

سلام

 

 با زم با چند روز تاخیر  2/5  ساله  شدم هوریااااااااااا مبارکم  باشه  نیشخند

دیگه مامانم  حس  وبلاگ  نویسیش  نمی  یاد  برام  هم دیر به دیر آپ می کنم 

دیگه  محواسه  همین  دیگه آپ  پر پیمون برام نمی کنه  ناراحت

راه  رضای  خدا یدونه  عکسم ازم نمی گیره  ناراحتعصبانی

امسال 4 مین ماه محرم منه  البته  دفعه اول یه  رویان کولوچو 5 ماه بودمقلب

خوب یه کوچولو اند احوالات آریانا خانوم سی ماهه:

حرف زدنم که خوب خیلی  وقته دیگه  کامل  کامل شده  اما بعضی  از کلمات 

رو  خوب تلفظ نمی کنم و  یه جورایی  بامزه تر  میگم  مثلا  اتو بوس   اتولبوس

توالت فرنگی    توالت توت فرنگی  وقتی هم بهم  یاد آوری می کننن  میگم  آهان فرنگی

آدامس = آدامسی  کوچولو =کولوچو      بعضی وقتها   بالا رو می گم پایین پایین رو

میگم بالا

خیلی هم با سیاست  رفتار  می کنم  وقتی کار  بدی انجام میدم که میدونم 

دعوام می کنن با چرب زبونی  می گم مادرم   . مامی جونم   یا پدر عزیزم  پدر جان 

بابی  ( البته بابی)  رو از  عطرین  یاد گرفتم قلبمن خیلی شما رو دوست دارم یه بچه  بد 

این کارو کرده  الان هم  لولو  میاد می برتش  لولو(  هر  مدل حشره) مثل  راسته

سوسری ها  البته یه کم تخصصی شد  همون سوسک خودمون چشمک

امروز صبح تی وی داشت  مداحی  و سینه زنی  نشون می داد  یه کم باهاش  خوندم 

بعد هم گفتم مامان  من نمی خوام گریه کنم برم  کربلا   چیکار کنم

روزی 20 بار  از مامی جونم می پرسم  مامان چیکار  کنم حوصلم سر رفتتعجب

اگر  یه جا بخوام برم هی می گم چی  بپوشم  آخرشم  هم همونچیزی که  خودم

می خوام رو باید  بپوشم  .  همش  هم میگم این با این ست هست یا نیست

مثلا اگر لباسم سبز باشه  عمرا جوراب صورتی بپوشم  میگم  این خوب نیستمژه

 هنوز هم خیالی  یا دوستان و اقو ام صحبت می کنم  جدیدترین  دوستایی که با

هاشون صحبت می کنم  هم  عطرین و  رادین و ماماناشون هستن که هر روز باهاشون

تلفنی صحبت می کنم آخر صحبت هام م می گم کار ندارید ببخشید شرمنده  سلام

برسونید چشمککلا هر وقت تلفن زنگ بزنه  من باید جواب بدم و باید احوال تک تک اعضای

خانواده رو بپرسم بعد هم خداحافظی می کنم و گوشی رو می  زارم وقتی مامانم میگه

آریانا گوشی رو بده  میگم من میگم چیکار داشتن  با شما کسی  کار نداره  دوستای

من بودن یا مثلا خاله زنگ زده حال منو بپرسه  منم  سلام رسوندمسوال

  دیشب رفته بودیم خونه  خاله مامانم تا مامی  بره دندانپزشکی خیلی دخمل خوبی

بودم از 4  تا 8 که تنها بودم  یه بار نگفتم  مامانم رو می  خوام کلی  آشپزی کردم  و کیک  پختم

و همش هم غذا هام می سوخت  ( هر که ندونه انگار از صبح تا شب  غذای من داره

می سوزه)

وقتی مامانم اومد  چون 3 تا بی  حسی  خورده بود یه طرف صورتش ورم کرده بود و خیلی وحشتناک شده بود هی بغلش می کردم می گفتم مادرم می خوای  ببرمت  دکتر برات  قرص بیارم ناراحت....

امشب هم مامانی  و بابایی اومدن خونمون منم  طبق معمول  هی نق  زدم که می

خوام برم  از اولی که اومدن گفتم می  خوام  که دیگه  نیومده مجبور شدن  به  خاطر من

برن و الان  هم در خونه مامانی  به سر می برم چون دلم خالم  برام  تنگ  شده

یکی نیست بگه اگر دل خالت برات  تنگ  شده میومد الان از خود راضیاز خود راضینیشخند

حالا  فردا صبح که میشه  می گم  دلم  برا  مامان زهره تنگ  شده  البته  الان  موقع

رفتن که انقدر حول رفتن بودم خداحافظی هم نکردم

دل عزیز جون برام تنگ  شده  یا میگه  آقا جون قرصاشو  نخورده باید برم  بهش  بدم

آخه من جدیدا  از شهرداری  استعفا دادم  شدم دکتر  بعضی روزها  دندانپزشک  میشم 

به  همه هم مسواک اب نمک  تجویز می کنم  بعضی روزها هم دکتر طب میشم چشمک

چند روز پیش پدربزرگم دل درد شدید شده  بود از اون روز همش  بهش  میگم آقاجون

قرصاتو  خوردی  اگر هم خورده باشه  بزور بهش قرص  میدم مژهقلب

خوب دیگه مامان خسته شد  اگر  ابزم چیزی یادم اومد میگم برام بنویسه 

 

بای بای

 

 من و رادین  فسقلی

چون  عکس جدید نداشتم  چند تا عکس از ماههای قبل می  زارم

 

هر روز آماده مدرسه رفتن میشم

 

ای خدا یعنی کنکورم چی میشه!!

1 2 3 می رم مدرس

 

ایننجا هم  تو دسته مبل گیر کردم  از اون روزایی بود  که  همش بهونه گیری می کردم

/ 17 نظر / 40 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یلدا

آخی جانم چقدر مهربونه چه خوب که ازش نوشتی منم یه کم در مورد کیان نوشتم اگرچه عین توام این عکس کنکور و این عکس آخری خیلی خوب بودن ببوسش

فرشته مامان امین رضا

سلام اریاناجون 30 ماهگیت مبارک شیرین زبون بلا[ماچ] عکس آخریت خیلی بانمکه عزیزم.همیشه ادوسرحال باشی ومواظب مامان زهره[قلب] آپم

مونا و عطرین

ای جووووووووووووونم جیگر توووو کنکور رفتنتو الهههههههههههههههی تو چقدر وروجکی دختر تو دسته مبل چکار میکنی طلاااا هر روز عطرین میگه بیا بریم پیش آریانا کلی باهات ذوق کرده همش تو ذهنشی کاش بیشتر میموندین دوستت دارم عسل خاله بوووووس[گل][ماچ]

مونا و عطرین

راستی 30 ماهگیت هم مبارک عزیزم انقدر محو اون عکسی که تو دسته مبل گیر کردی شدم که تبریک یادم رفت [چشمک][ماچ]

مهدیه(مامان رادین)

آریانا جون 30 ماهگیت مبارک خوشحال شدم از دیدن عکس رادین عزیزم در کنارت

بهناز مامی یسنا

سلام عزیزم منم بهت تبریک میگم که 30 ماهه مامان آریانا هستی جیگر دخترتو برم که اینقدر بزرگ شده و ناز میبوسیمتون

پروین

سلام دوست عزيز... با وبلاگ طراحي تخصصي عکس کودک در خدمت شما هستم... به ما سر بزنيد[گل]

رویا مامان گلسا

وای دورت بگردم مدرسه ای کوچولوی ما بووووووووووووس

رویا مامان گلسا

وااااااا پرچم مارو ببین عربستانه؟؟؟؟؟؟؟

تینا بیدی

ای سی ماهه بلا، عاشق تموم کاراتم. بوووووووووووووووووووووووس